درباره نویسنده
گندم
من تازه متاهل شدم.... بعد از عقد مادرم شد مادرشوهرم و روابطمون تیره شد.... حالا چند وقتیه رفتم سر خونه خودم و ...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
مطالب اخیر
  • سال نوتون مبارک ...
  • تنبل شدم..
  • طلسمی شکست ...
  • طلسم مهمونی!
  • سه سال گذشت....
  • یلدای 90
  • دعوت نمودم!
  • علت غیبت!
  • همساده !
  • ما نرفتیم....
  • ما رفتیم ....
  • این سید یا اون سید !
  • نرفتیم!
  • چی بپوشیم ...چی بخرن...
  • عروسی اروپایی!
  • آدرس دادم!!
  • بی عنوان!
  • خرس قطب زده !
  • کما میخوام!
  • اولین پست ماه مهر ...
  • ممکنه یکروز پشیمون بشم؟؟
  • سرویس خواب میرسد ز راه !
  • همه چی توپه!
  • مروری بر گذشته (3)
  • زنگیدم به مادر!
  • گودری شدنمان مبارک!
  • به به چه هوایی!
  • خسته ام من ..خسته ام من ....
  • مروری بر گذشته ...(2)
  • مروری بر گذشته--(1)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
Daisypath Anniversary tickers
دوستان من


مامانم شده مادر شوهرم !
دست نوشته های یک تازه متاهل
سال نوتون مبارک ...
نویسنده: گندم - ۱۳٩۱/۱/٢۱

سلام ...سال نوتون مبارک

خوب بلاخره من آفتابی شدم

خوب یکسال دیگه هم گذشت

سالی که گذشت برای من سال خوبی بود...با اینکه سختی داشت ، اما خداروشکر خوشحالم ....سالی بود که تجربه زندگی مشترک زیر یک سقف رو داشتم و واقعا با پوست و استخون فهمیدم که تا نری زیر یک سقف همدیگرو نمیشناسید !یول

با تمام خاطرات خوب و بدش که جمع کنم ....سال خوبی بود

 

امسال خداروشکر عید مامانم اینا جایی نرفتن و خدارو صد هزار مرتبه شکر ، قبل از اینکه من بخوام به همسری بگم که کی بریم خونه مامانم و مامانت، خودش پیشنهاد داد که ناهار عیدو خونه مامانش باشیم و شام بریم خونه مامانم اینا

که همینطورم شد و مشکلی هم پیش نیومد

البته مامانم اینا و مامانش اینا هم اومدن خونه ما

در کل تعطیلات عید امسالو خیلی دوس نداشتم، آخه همسری هفته دوم همش سر کار بود و من تنها خونه بودم و با اینکه اون موقع خیلی ادای زنهای روشن فکرو در آوردم و اصلا بهش بابت این مورد غر نزدم

ولی خوب از اونورم هی هر روز با پارسال مقایسه میکردم که همش به گشت و گذار بودیم و خیلی بهمون خوش گذشت ...

و بلاخره  روزهای آخر دیگه منفجر شدم و یک حال اساسی به رابطمون دادم و چند روزی قهر بودیم نگران...بعدش آشتی کردیما

البته من واقعا از دست این بچه بازی خودم ناراحت شدم ، ولی خوب خوبیش اینه هر وقت دعوا میکنیم ، بعدش آشتی خیلی حال میده و آدم خیلی امیدوار میشه به زندگی

نیشخند

 

دیگه براتون بگم که خواهر شوهرام و مامی و پدر شوهرمم عید اومدن خونمونو با اینکه نمیخواستن شام بمونن ، ولی من نگهشون داشتم ( البته از قبل همه چیو آماده کرده بودم) و حسابی هم شرمندشون کردم و کلی از همه چی خوششون اومد

خواهر شوهرم که به همسری میگفت منم دلم میخواد زن بگیرم برام کیک و غذای خوشمزه درست کنه چشمک

دیگه خودتون بدونید که من چه احساسی داشتم

قرار شد هر وقت هوس کیک کرد من براش بپزم

البته همون شب هم هر چی اضافه بود را براش گذاشتم تو ظرف و بهش دادم که خیلی خوشحال شد

پدر همسری هم گیر داده بود که چرا همه خونتون فرش نیست ( آخه ما دوست نداریم کل خونه فرش باشیم ، بیشتر دوست داریم سنگها مشخص باشه و یک فرش کوچیک وسط خونه باشه )

البته پدر خودمم هر بار میاد متذکر میشه که اگه فرش میخواید من براتون بگیرم

و ما باید کلی توضیح بدیم که خونمونو این مدلی دوست داریم

خلاصه این فرش معضلی شده تو خونه ما

 

 

 

نظرات ()



تنبل شدم..
نویسنده: گندم - ۱۳٩٠/۱٢/٢٢

سلام

خیلی تنبل شدم

بسکه نمینویسم ...اصلا روم نمیشه بیام تو وبلاگم

چند روزی که تو فکرم بود که کلا پاکش کنم

اما گفتم حیفه ....بزار ثبت بشه

خوب و بد زندگی منه

 

راستش مطلب برای نوشتن دارم

اما باید سر فصت بیام براتون تعریف کنم

هنوز کامنتهای پست قبلیمم جواب ندادم

شرمنده به خدا

الانم رفتم چند تا وبلاگو  لینک کنم که دیدم به به فیل شده گوگل ریدرم ...برم ببینم چیکار میشه کرد

من احتمالا تو تعطیلات عید میام به همتون سر میزنم ...ایشالا اگه خدا بخواد ...

 

برمیگردم .....

نظرات ()



طلسمی شکست ...
نویسنده: گندم - ۱۳٩٠/۱۱/٢٩

خوب من بلاخره اومدم

ببخشید خیلی وقت بود نبودم و خیلی سرم گرم بود

اتفاقات زیادی هم افتاد که کم کم براتون تعریف میکنم

ولی اولش بگم که بلاخره مامانم اینا اومدن

برای شام هم اومدن و من و همسری هم سنگ تموم گذاشتیم و همسری براشون لازانیا درست کرد و من ته چین و سوپ و کدو شکم پر و کیک درست کردم

اولش هم همسری با شیر موز ازشون پذیرایی کرد و خلاصه که همسریم خیلی بهشون احترام گذاشت و خداروشکر همه چیز هم خوب بود و خیلی هم خوششون اومد از همه چیز

امیدورام متوجه تفاوت دو تا دامادشون شده باشن ، آخه اون یکی داماد وقتی سالی یکبار مامانم اینا میرن خونشون ، هیچ کاری نمیکنه و همیشه ما خودمون همه پذیراییها رو میکنیم

اما خونه ما هیچکی دست به هیچی نزد و من و همسری خودمون دو تایی همه کارهارو کردیم

البته من قبلش خیلی استرس داشتم و میترسیدم غذاهام خوب نشه

که خداروشکر همه چیز عالی شده بود و اینقدر مامانم اینا از دستپختم خوششون اومده بود که موقع رفتن که همسری رفته بود بدرقشون ، به همسری گفته بودن ما باور نمیکنیم این کارارو گندم کرده باشه و اینقدر دستپختش خوب شده باشه

حتما شما خیلی کمکش کردی خنثی

همچین همسری سرخوشانه و مغرور از این حرف اومد بالا ، که انگار تمام غذاهارو خودش دست تنها پخته بود خنده

ولی خداییش خیلی کمک کرد و واقعنی من بازم خداروشکر کردم که هر چی بیشتر میگذره ، بیشتر میفهمم که انتخابم درست بوده

واقعا این مسایل چیزهایی هست که آدم فقط زیر یک سقف بهشون میرسه

 

دیگه بگم براتون که دوستام هم اومدن خونمون و کلا این مدته همش به مهمون داری بودم

اونا هم خیلی با آشپزیم و خونمون حال کردن و خلاصه که به خوبی برگزار شد

فقط چون مهمونی زنونه بود ، من فهمیدم که بدون همسری خیلی سخته مهمونی بدم نگران

 

اتفاقات دیگه ای هم افتاد که به زودی با دست پر میام

البته اتفاق خوبی نبود ناراحت

 

 

 

 

نظرات ()



طلسم مهمونی!
نویسنده: گندم - ۱۳٩٠/۱٠/۱٧

سلام به  دوستای خوبم

به خدا من به مامانم اینا گفتم که بیان ، اما چند روز که مامانم نبود و بعدم گفت صبر کن بابات بهتر بشه و خلاصه که دوباره امروز زنگ زدم گفتم شنبه هفته دیگه تعطیله و یک شب بیاین و ...

باز گفت که چی بخرم و تا یک چیزی نخرم نمیام و ...ببینم خواهرات میان یا نه و ...

خلاصه که قرار شد فکراشو بکنه ، جوابشو بده

---

هر بارم که من زنگ میزنم ، میگه این جمعه بیاین اینجا ...چرا نمیاین

هر چی من میگم یکروز تعطیلم به خدا کلی کار دارم و میخوام به کارهام برسم باور نمیکنه

میگه پس چرا بقیه نمیگن کار دارن !!!

حالا منظورش از بقیه خواهرمه که هر هفته اونجاست

میدونستم که یکروزی از منم همین توقع را داره که هر هفته اونجا باشم ....اما دلیل نداره که ، به خدا من یک 5شنبه و جمعرو دارم ...که یکروزش کامل به خرید و جمع و جور کردن و کوزتینگ میگذره

یکروز دیگشم به کارها و سرگرمیهایی که دوست داریم میگذره

خلاصه که وقتی میگم این هفته نمیام ، ناراحت میشن ...اما نمیتونم  هر هفته برم ...

خواهرم هم که میره به این خاطره که هم خودش هم شوهرش اونجا استراحت میکنن و بچه هاشون با خاله ها بازی میکنن!

از ناهار و شام پختن هم معاف هستند

 

خلاصه کم کم دارم عادتشون میدم که این توقعات را هم نداشته باشن

من همش مجبورم یکسری از عادتها و رسوم را تو خونمون بشکنم و این کمی سخته ، اما برای بعدیها راحت میشه ...

 

تازه مامانم فک میکنه ما اونجا نمیریم ، همش میریم خونه مامی همسری

در صورتیکه نمیدونه من الان خیلی وقته اونارو هم ندیدم !

خداروشکر همسری من اصلا به خانوادش وابسته نیست و به من هم نمیگه پاشو بریم خونه مامانم ، خودش تو هفته یک ناهار میره اونجا و برمیگرده

این هفته ها هم که من کار داشتم اونجا هم نرفتیم و من الان خیلی وقته مامی همسریو ندیدم و راستش یک کم هم دلم براش تنگ شده

فک کنم 2 ماهی هست ندیدمش!

باید به همسری بگم یک شب بریم اونجا ...

کلا روابط من با خانواده همسری خیلی محترمانه هست و خداروشکر نه اونا به زندگی من کار دارن نه من به زندگیشون

حالا باید توی یک فرصتی که خواهر شوهرهام باشن ؛ اونارو هم دعوت کنم خونمون

ایشالا تا قبل عید دعوتشون میکنم و میان ایشالا !

 

خلاصه که هنوز طلسم مهمونی پابرجاست ....

 

نظرات ()



سه سال گذشت....
نویسنده: گندم - ۱۳٩٠/۱٠/۱۱

سه سال از آشنایی من و همسری گذشت....

سه سال پیش تو این لحظه ها اصلا فکر نمیکردم که پسری که تا چند ساعت دیگه قرار هست ببینمش ، میشه مرد زندگیم

تا چند ماه بعدترشم نمیدونستم ....تازه چند ماه بعدش شک کردم که میتونه بشه یا نه

تا اینکه شد ...

خوشحالم که اونروز اومدم و دیدیمت ...خوشحالم که نقطه عطف زندگی من اون روز بود ...

وقتی این سه سال رو نگاه میکنم پر هستش از خاطره ...خوب و بدش مهم نیست

مهم چیزایی هست که من یاد گرفتم

مهم اینه که من با اون آدم سه سال پیش خیلی فرق دارم

خیلی پخته تر شدم ....بزرگ شدم ...گذشت و مهربون بودنو یاد گرفتم .. یاد گرفتم یک کم عاشق باشم ....دیگرانو درک کنم ... خودخواهیمو  ترک کنم ...دوست داشتنو یاد گرفتم..

میتونم بگم با تمام مشکلات و سختیهاش بازم  اگه یکبار دیگه اون روز بیاد ، من میام میبینمت باهات حرف میزنم و ....عاشقت میشم

 

ولی راستش وقتی نگاه میکنم به این سه سال ، اصلا باورم نمیشه که اینهمه اتفاق افتاده ...اینهمه ماجرا ....

 

خدایا سرنوشت مارو چی نوشتی که حتی نمیتونیم پیش بینی کنیم ، کسیکه یک روز زمستونی میبینمش میشه مرد زندگیمون و با همه دعواها و بحثها و تفاوتها و مشکلات.. بازم رابطه ای کات نمیشه و .. بازم همون دوست داشتنه که فقط تو ذهن آدم هست و بازم میگیم :

خدایا صد هزار مرتبه شکرت به خاطر داده و ندادت

 

خدایا واقعا ممنونم ازت ، ممنونم ازت به خاطر هدیه ای که سه سال پیش جلوی پام گذاشتی .....

منم نامردی نکردم و بازش کردم ....(;

 

 

 

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »